X
تبلیغات
رایتل

عناوین خاطراتم 

  • post akhar... (جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1396 02:43)
    در فراقت مینویسم نامه و در دست من خامه خون میگرید و خط خاک بر سر میکند...
  • یا ضامن اهو... (سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1394 14:22)
    زائر شدم نسیم، صدای مرا گرفت از دستم التماس دعای مرا گرفت یک شب کنار پنجره فولاد، مادرم آن قدر گریه کرد شفای مرا گرفت یک پارچه گره زد و تا سال های سال «سهمیه امام رضای»1 مرا گرفت صحن تو، آسمان تو، گنبد طلای تو حتی مجال کرب و بلای مرا گرفت ایمان نداشتم که ضمانت کنی مرا تا این که آهو آمد و جای مرا گرفت
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 15:23)
    امشب اگر بدون تو باید که سر شود فرقی نمیکند شب من کی سحر شود درد فراق هست و امید وصال نیست این هست و نیست کاش که زیر و زبر شود.....
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 17:56)
    آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجّب، یقین بود گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته ست ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند گفتم که تقدیر او را،...
  • از تو بگذشتم... (یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392 09:57)
    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند که ز خود بی‌خبرند این...
  • عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی (شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 11:25)
    عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا در تنگنای از تو پریدن گذاشتی وقتی که آب و دانه برایم نریختی وقتی کلید در قفس من گذاشتی امروز از همیشه پشیمان تر آمدی دنبال من بنای دویدن گذاشتی من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی...
  • مهدی فرجی (دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 10:19)
    هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد حرف دلت تامیتوانی دردلت باشد یک عمر در گفتن دویدی ٬ کوله بارت کو؟ این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد حالا که اینقدر از تلاطم خسته ای برگرد اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد! تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست حتی اگر یک عمر...
  • ای بابا (شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 10:13)
    گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد...
  • شعر از دوست بزرگوارم جناب محمدجواد حاجی بنده (یکشنبه 30 تیر‌ماه سال 1392 12:12)
    همواره برای تو خطر میکردم از ساحل چشم تو گذر میکردم از بس که هوای چشم تو عالی بود با کشتی کاغذی سفر میکردم م.جواد
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 13:17)
    به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه‌ی بر پا شدنش...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1391 21:59)
    دلم مثل این مطلب خالیه......
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 14:41)
    دوستان گرامی... من به مدت چند هفته عزادار امتحان زبان هستم ..... پس مطلب خاصی نمینویسم جز اینکه دعامون کنید....
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391 23:59)
    صدایت در گوش زمزمه می شود و نگاهت در ذهن مجسم اما من تو را می خواهم نه خیالت را....
  • یادگاری از یک دوست (یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 14:18)
    در برکه ی خیال تو برگی شناورم سنگینی سکوت ... مرا غرق می کند گردابی از نگاه تو پیچیده در دلم گویی نگاه قلب تو هم فرق می کند .... یادت شده تلاطم امواج و زورقی در رود پر شتاب زمان سِیر می کند چشمم چو راهبی به کلیسای چشم تو دائم هوای خدمت آن دِیر می کند .... چون قاصدک رها به بیابان حیرتم دستان سرد باد مرا لمس می کند گاهی...
  • السلام علیک یا شمس الشموس (یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 14:08)
    آهــــــو آمد ســـــوی تو آرام شد، پس می شود در حریمـت هر که ناکس می رود کس می شود یک عبـــــــای آبی و عمـــــــــامه ای از جنس نور آسمــــــان ازدست این گنبـــــد ملبّس می شود تـــــو دلیــــــل اعتبـــــــــار گنبــــــــــد و نقّـــاره ای آهــــــــن و سنـــــگ از وجود تو مقدّس می شود دل اگــــــر تاریک باشــــــد...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 15:12)
    میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم نتوان داشت در این شهر به...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 02:45)
    میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم نتوان داشت در این شهر به...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391 19:31)
    صدایت در گوش زمزمه می شود و نگاهت در ذهن مجسم اما من تو را می خواهم نه خیالت را....
  • خداحافظی (دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 21:14)
    من رفتم بای...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391 15:48)
    مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز مرگ خود می بیینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 09:23)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 زن جوان غزلی با ردیف " آمد " بود که بر صحیفه ی تقدیر من مسوّد بود زنی که مثل غزل های عاشقانه ی من به جسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا زِ قید زمان و مکان رها می کرد اگر چه خود به زمان و مکان مقیّد بود به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم میان آمده...
  • محمدجواد حاجی بنده (سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391 09:44)
    با این که گرفته رنگ غم بال وپرم ای کاش به سمت بیکران ها بپرم باید بروم که آسمان منتظر است من شاعرم و اسیر جایی دگرم... شعراز دوستم استاد حاجی بنده
  • منزوی (سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1391 10:49)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز که آورد دلم ای دو ست تاب وسوسه هایت ترا ز جرگه انبوه خاطرات قدیمی .... برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب...
  • شاید... (جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1391 23:40)
    شیرین مدام در طلب شوی دیگری فرهاد دل سپرده به بانوی دیگری دیگر عصای معجزه کاری نمی کند مارا فریفتند به جادوی دیگری اوضاع روبراه تر از این نمی شود این شهر رفته است خدا سوی دیگری یعقوب با لباس تو بینا نمی شود یوسف! گرفته پیرهنت بوی دیگری وقتی که دست های تو در فکر خدعه اند باید که تکیه داد به بازوی دیگری پاهای من توان...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 16:03)
    تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم نه زخمی از من دوا میکند نه دردی از تو...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1390 09:53)
    شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد نگاهی شیشه‌ای دارم به سنگ مردمک‌هایت الفبای دلت معنای "نشکن" را نمی‌فهمد هزاران بار دیگر هم بگویی "دوستت دارم " کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد من ابراهیم عشقم, مردم اسماعیل دلهاشان محبت مانده شمشیری که گردن را نمی‌فهمد...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1390 13:15)
    مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز مرگ خود می بیینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 18:20)
    ای بابا ...... خسته شدم دیگه !!!
  • مشیری (دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1390 13:54)
    چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ - مپندارید بوم ناامیدی باز ، به بام خاطر من می کند پرواز ، مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است . مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است – مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟ مگر افیون افسون کار نهال بیخودی را در زمین...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 10:48)
    عمریست که من به سقف کوتاه خودم آویخته ام چراغی از آه خودم....... بگذار مرا به درد جانکاه خودم ..... تو راه خودت بگیر و من راه خودم...
( تعداد کل: 192 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>