X
تبلیغات
رایتل

یادگاری از یک دوست  چاپ

تاریخ : یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 در ساعت 14:18

در برکه ی خیال تو برگی شناورم

سنگینی سکوت ... مرا غرق می کند

گردابی از نگاه تو پیچیده در دلم

گویی نگاه قلب تو هم فرق می کند

....

یادت شده تلاطم امواج و زورقی

در رود پر شتاب زمان سِیر می کند

چشمم چو راهبی به کلیسای چشم تو

دائم هوای خدمت آن دِیر می کند

....

چون قاصدک رها به بیابان حیرتم

دستان سرد باد مرا لمس می کند

گاهی زدست عشق تو رنجور می شوم

چون غنچه ای مرا به قفس حبس می کند

....

روزی برای برکه ی تو سنگ می شوم

سنگین تر از سکوت ... که شب جلوه می کند

همچون شبی که از غم خورشید می تکد

چون اشک یک هلال کزان چکه می کند

نظرات (5)
سلام
عالی بود ....
خوش به حالت که اینقدر قشنگ شعر میگی
خیلی جالب بود ممنون
خوشا به حال بنده ای گمنام که خدا اورا بشناسد ومردم او را نشناسند
اللهم انا نسئلک منازل الشهداء
خیلی شعرهای قشنگی بود.سایت جالب وباهالی داری خیلی باهاش حال کردم.ممنون.بای
سلام
خیلی قشنگ بود
خوشحال میشم به منم سر بزنید.
















برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد