X
تبلیغات
رایتل

نامه ی استاد شهریار به انشتین  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 در ساعت 17:22

پیام به انیشتین
 

انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته  می‌بخشی،


دوان در سایه‌روشن‌های یک مهتاب خلیایی


نسیم شرق می‌آید، شکنج طرّه‌ها افشان


فشرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم


از آن‌هایی که در سعیدیه‌ی شیراز می‌رویند


زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل‌ها


دوان می‌آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید


در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را
.


درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار


به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده است، دربگشا


اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،


به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را


به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد
.


نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی


به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام


به دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو


که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را.


انشتن آفرین بر تو،

خلاء با سرعت نوری که داری، در نوردیدی


زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد


حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد


بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت جز این نیست


تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را.


انشتن ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست


اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست


به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز


جهان ما حباب روی چین آب را ماند


من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،


جهان جسم ، موجی از جهان روح می‌دانم


اصالت نیست در مادّه
.



انشتن صد هزار احسنت و لیکن صد هزار افسوس


حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد


انشتن، اژدهای جنگ
....!



<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->


جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد


دگر پیمانه‌ی عمر جهان لبریز خواهد شد


دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد


چه می‌گویم!


مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟


مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟


مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟



انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت


نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن


سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور




نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد


زمین، یک پایتختِ امپراطوریِ وجدان کن


تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را


انشتن نامی از ایران ِ ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را


به این وحشی‌تمدّن گوشزد کن حرمت ما را


انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن


کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
.



کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن


و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن


انشتن بازهم بالا
           
خدا را نیز پیداکن

نظرات (3)
لینکت کردم
سلام خوبی؟ عجب شعر غم انگیزی کلی ناراحت شدم وقتی اون عکس بچه رو دیدم ای بابا واقعا که چقدر دردناکه ای وایییییییییییی از این کارهای شری که آدم ها انجام میدن
ولی شعر با مضمون و جالبی بود
موفق باشی
سلام .آخه آ شیخ این هم شد مطلب.البته بد نبود اما انتظار مره جای یه وب ادبی یه وب ولایی -سیاسی- مذهبی بزنی.و للعاقبه المتقین
دوست خوبم:
ببینم چی می شه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد